محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3697

تاريخ الطبرى ( فارسي )

اما به مهلب نگفتند ، يزيد مىخواست وى را خبردار كند و بگفت تا زنان فغان برداشتند . مهلب گفت : « اين چيست ؟ » گفتند : « مغيره بمرد » گويد : مهلب انا لله گفت و بناليد چنان كه ناليدن بر او چيره شد و يكى از خاصانش او را ملامت كرد ، پس مهلب ، يزيد را پيش خواند و سوى مرو فرستاد ، هنگامى كه دربارهء كارها به دو دستور مىداد اشك بر ريشش سرازير بود . گويد : حجاج به مهلب نامه نوشت و مرگ مغيره را تسليت گفت كه سرور بود . گويد : وقتى كه مغيره بمرد مهلب مقيم كش ما وراء النهر بود كه با مردم آنها جنگ داشت . گويد : يزيد با شصت و به قولى هفتاد سوار روان شد كه مجاعة بن عبد الرحمن عتكى و عبد الله بن معمر بن سمير يشكرى و دينار سيستانى و هيثم بن منخل جرموزى و غزوان اسكاف ، بزرگ زم كه به دست مهلب مسلمان شده بود ، و ابو محمد زمى و عطيه وابسته عتيك از آن جمله بودند . گويد : در بيابان نسف پانصد كس از تركان به آنها رسيدند و پرسيدند : « شما كيستيد ؟ » گفتند : « بازرگانانيم » گفتند : « پس بارهايتان كو ؟ » گفتند : « از پيش فرستاده‌ايم » گفتند : « چيزى به ما بدهيد » گويد : يزيد دريغ كرد ، اما مجاعه جامه و مقدارى كرباس و يك كمان به آنها داد كه برفتند ، آنگاه نامردى كردند و باز سوى آنها آمدند .